شاهکارهای ما ...

رَنگـــین کَمــآن

لطفا بدون کفش وارد شوید ...

اگه خدا بخواد و گوش شیطون کر ، فعلا همه چی درسته... البته باید ببینم که فردا مانیتورم خراب میشه یا کیسه میریزه به هم یا اینترنت قطع میشه ... منکه شانس و پانس ندارم ... یک هفته کیبوردم خراب بود موقعی هم که درست شد خود کامپیوتر ریخت به هم ... اینه که نمیتونستم اپ کنم ...

میخوام چند تا از شاهکارهای مدرسه مونو اینجا بذارم. تینا هم در این قسمت انشاالله هلپ هایی میکنه ...

یکی از کارهایی که تقریبا دیگه قدیمی شده ولی توی کلاس از همه دنیا عقب مونده ی ما هنوز هم رواج داره ، انداختن قرص و کپسول بی زبون توی بخاریه. اخه نه اینکه ما توی حلبی اباد شیراز زندگی میکنیم، اینه که بخاری مون درب و داغونه و شیشه نداره ... یک هفته ای میشه که روشنش کردن که اونم با شاهکار جمعی از بچه های کلاس برای مدتی جریمه خاموش شد ... یکی از فانتزی های بچه تنبل های کلاسمون اینه که به محض این که بفهمن یکی از درسها امروز امتحانه و اون درسو نخوندن ، از ته کیف و توی جوراب و خلاصه سوراخ سمبه های کلاس قرص استامینوفن پیدا میکنن و پرت میکنن توی بخاری.

بخاری کلاس ما هم که شیشه نداره و با ماژیک مشکی غیر وایت برد بزرگ روش نوشتن:

خطر اتش سوزی.

واین دقیقا از راهروی طبقه بالا سرمنشا میگیره که روی باکس کلید پنکه ها نوشتن:

خطر رقص بندری.

چند روز پیش یکی از بچه های کلاس که از نظر قیافه شبیه عقب مونده هاست ولی لامصب درسش مثل بز خوبه ، یه قرص استامینوفن اورده بود و زنگ ادبیات انداخت توی بخاری بدون شیشه. معلم ادبیات هم از اون بوشهری های به قول ما شیرازیا"هار" هست که ادمو جر میده. خلاصه این خانم صابری وارد کلاس که شد اخمهاش رفت توی هم... با هزار تا اهن و اوهون نشست روی صندلی اش و به تخته خیره شد تا اگه احیانا کلمه های درس جدید رو روی تخته نبینه اون گروهی که کلمه ها رو ننوشتن رو کنار دیوار دودست و یک پا بالا نگه داره. که بهش میگیم محاکمه.

همینطور که به تخته نگاه میکرد با صدایی که از توی توالت توی حیاط هم شنیده میشه پرسید:

این بوی چیه؟؟!

بچه ها : خانم امروز قراره درس جدید بدین ...

این خانم صابری هم از قضا قیافه اش عینهو وزغ هست ، با چشمهای گرد و گشاد شده گفت :

_مگه پرسش کردم؟! زود تند سری( سریع رو طوری ادا میکنه که انگار میگه سری) نیمکت ها دونفره بشین ...

به محض اینکه اینو میگه بلا استثناع  ( نمیدونم چطور نوشته میشه) کلاس ساکت میشه ....نصف کلاس دلشون درد میگیره. نصف دیگه هم کله هاشون میره توی کتاب ... من هم چون طبق معمول دیشبش تا پاسی از شب هب عرایض جناب عادل فردوسی پور گوش می سپردم ، چرت میزنم ... دو تا کنار دستی ام هم که اسم مستعار"تالاسمی ها" رو براشون انتخاب کردم به سر و کله ی همدیگه میفتن. من همیشه کنار دیوار یخ کلاس میشینم.بغل دستم تالاسمی پنجاه درصدیه میشینه اونطرف هم تالاسمی صد درصده. دیگه موضوعی که این دوتا سرش بحث نکنن توی عالم نیست ... همینکه کلاس ساکت میشه فروزان، یکی از بچه پرروهای عالم لیوان استیل اش رو از زیر نیمکت پرت میکنه پایین و صداش کلاسو میبره روی هوا.منم خواب های شیرین میبینم ... به شیرینی نقل و نبات:دی

خلاصه اینم از این.خانم صابری رو با هر بدبختی بود سرش شیره مالیدیم تا امتحان نگیره. و قضیه قرص ها به کنار

زنگ بعد زبان داشتیم و معلمش که مثل زغال سیاهه و مثل پنگوئن راه میره. ولی خداییش من خیلی دوستش دارم ... سر کلاسش اینقدر میخندیم که دل پیچه میگیریم.

این خانم فاخری هم وارد کلاس شد و از قضا منو هم واسه درس صدا زد ... البته درس که میگم این معلم فقط مکالمه میپرسه.خلاصه من هم با چشمهایی که پفش رو زیر عینک قایم کرده بودم کاپشن سیاه بزرگمو تنم کردم و رفتم پای تخته ... (که البته دیروز اون روز زنبور از خدا بی خبری که نمیدونم از کجا فرار کرده بود نیششو تا ته توی پای بینوای من فرو کرد که بعدا توی پست جداگانه ای شرحش رو مینویسم) من هم که بخاطر زنبور می لنگیدم و شدم سوژه ی بچه ها. معلم خوب که سه چهار دور همه ی نقش ها رو از من پرسید گفت:

leave me alone یعنی چی؟!

منم با صدایی که از ته چاه حضرت یوسف در میاومد گفتم:

_منو تنها بذار ....

یکی از ته کلاس نالید:

_رو قلبم پا بذار !

اقا کلاس رفت رو هوا ... به امامزاده بیژن قسم که این خوابه از کله ی مبارک من پرید ...

این موند تا زنگ اخر که فکر کنم عربی یا دینی داشتیم. محمدی دوباره قرصهاشو برداشت و برد کنار بخاری. ایندفعه دو طرف کپسول اموکسی سیلین رو گرفت و پودر بوگندوش رو ریخت توی بخاری. برای از بین بردن اثار جرم هم میخواست دوتا قوطی کپسولو هم بسوزونه که یکی از کلاغ سیاه های کلاس ناظمو خبر کرد. قدرت خدا قیافه اش از میمون و جغد هم رد کرده. بهش میگیم شغال...یعنی شغالو دیدی ناظم ما رو هم دیدی ... اقا یه مچ گیری شد و ما از همه جا بی خبران هم اندازه ی تمام عمرمون مورد الفاظ گرانقدر شغال قرار گرفتیم... و قرار شد که محمدی سه روز از مدرسه اخراج بشه ... که نشد ... فقط فرداش مامانشو خواستن ...

به یاد حشت فردوس:

والسلام ... نامه تمام.

راستی ... به این وبلاگ هم سر بزنید ... من شرحشو نگم بهتره ... اخه شیث رضایی هم هوا دار داره؟؟

www.sheys13.blogfa.com/

 



موضوعات مرتبط: <-CategoryName->


برچسبها: <-TagName->
نوشته شده در جمعه 15 / 9 / 1391برچسب:,ساعت 19:30 توسط shok-abi7|



      قالب ساز آنلاین